|
غزل عشق کوچکم |
|
زمزمه های من برای وقتهایی که تو نیستی... |
دیشب با شازده کوچولو زده بودیم بیرون.یه حیوون فروشی هست که ما دوتا خیلی وقتها می ریم اونجا.همه حیوونها توی قفس هستن و آدم دلش می سوزه.دشب این قفس کبوتر رو دیدم.خیلی حالم بد شد.در قفس رو با یکی از پرهای همون کبوتر ها بسته بودن.پیش خودم فکر کردم " چه وحشتناکه که آدم با دست خودش در زندانش رو بسته باشه "...این کبوتر با آزادی به اندازه همین پری که از تن خودش کنده شده فاصله داره....دیشب تا حالا دیوونه شدم...می خوام امروز با شازده کوچولو درباره این موضوع حرف بزنم تا آروم بشم....هچ کس مثل تو نمی تونه آرومم کنه.....دارم می یام ببینمت....
+ نوشته شده در 87/04/05ساعت 10:10 توسط روباه اهلی تو... |

بی خواب می کندم تنت
این تن تو
که با منت
نشسته این همه نزدیک...
بی نبض می کندم
دلت
این دل تو
که بی تاب می کند تنم را ...
با من اگر اشاره ای بود
رستخیز نگاه تو بود
به آخر شرم این پیکر
که پیکرت
شرمگین نمی کندم
که تنگاتنگ پیکرت
کشف لمس شرمگین شباهنگامم...
با من نگاهی نشسته بود
رو در روی کائناتی گیج
که گیج می کند تنت
کائنات سر به زیرم را....
( با من سخنی نبود )
که کلام آخر را ربود
کلامی از دهانت
که دهانم
حفره ی پوچ هرگز می شود
به گاه خواندن نامت
که من
مدهوش....
با من نه دستی
نه دستاری
تنها
تنی تو مانده
به حسرتی اقاقی وار
که از دوش تو
تا دست من
فاصله ها بسیار....
تو تا پا تند می کنی
نبض تند من رو به مرگ
آهسته می شود
آرام می رود
می میرد....
تو تا حرف می زنی
تو تا نگاه می کنی
من تا تنت را
از میان جنگلهای سبز فراموشی میبینم
تو تا دست مرا
دست دراز شده به سویت را
می بینی
چشم می گردانی
پا می چرخانی
از این حبس حیرتی
که میان چشم من می دود....
اندک تو
برای ناباور منی
که تنت را به خواب می بیند
سیل روانی
که تنم را
با خویش می برد...
آنک تن منی
که تنت را به خواب می بینم....
رنگ نرم دست می شوم
اما
دست بسته ی من
به دستهای نرم نگاه سبز تندت نمی رسد...
این نبض تند من است
که پس پای چشمهایت
تند
تند
تا مرگ
آرام می رود...
تا تو را
تماشای تندیس گونه های تراشیده از اشکم نکنم
نفس نبضم را
میان تماشایت نخواهم کاشت....
بدرود دردانه ی سبز زیتونی
تو
اما ندیده ای
نبضم را
که نشسته به حسرت سبزی زیتونت....
+ نوشته شده در 87/03/25ساعت 13:4 توسط روباه اهلی تو... |
به آن شب که عبور کرد آوازهای کهنه ی کولی دوردستهای نگاهم میان حجره حنجره ام زاده شد... میان آسمان نشسته به خون نشسته خواهشی نزدیک این تبلور وجود من است که آوار می شود... تو با من سخن نگفته ای تو با دستهای من حتی تو با من حتی... به کدام گناه و شاید نگاه به کدامین قبیله؟ من اعتقاد شور بخت زمین را باور نمی کنم تو بگو آرواره های کدام شاعر را میان حسرت گلوی چکاوکی ترد تندروار به بازوی سلاخی غریبه غریب وار پیوند زده اند؟ تو هنوز هم شاعری هنوز هم صاحب آرواره های کهنه ات را میان شعر و شعار روی هم می سایی و دستهات را به آسمان می کشی شاید خدایت را شکر شاید خدایت را... و نمی دانی تو خانه ی خدایان دور افتاده را حتی... تو از انکار خدایی زمین هم چه می دانی.... دندان ساییدنت عبوث نخواهد شد تو تکرار می کنی تا شاعر بمانی تا بمانی بمانی... اندوه واژه های دور و نزدیکت تنها تو را و تو را تنها وسوسه می کنند به آنکه شاعر بمانی که بمانی بمانی شاید... ای عبوس کودک دندان سای استخاره ی حلق شاعر منم که می دانم حفره های جهل اسپنج چشمهای پر حفره ی آدمیان را به دور فشرده می کند... ببین این بامداد دوباره است به هیبت شاخه ی بی انکار زیتونی که جهان را به ابدیت پیوند می زند....
+ نوشته شده در 87/03/17ساعت 14:8 توسط روباه اهلی تو... |
سلام عزیزترین عزیز دنیا.
می دونم خیلی وقته چیزی برات ننوشتم.این چند وقت اتفاقات عجیبی افتاده که هر وقت خواستم دربارشون حرف بزنم ، راحت گوشی تلفن رو بر داشتم و با تو حرف زدم.الان که دارم این رو می نویسم هم از اون معدود روزاست که بدون تو اومدم بیرون.البته می دونی که چیکار دارم می کنم.دلم خیلی برات تنگ شده چون ۲۸ ساعته ندیدمت.این همه پر حرفی دارم می کنم که بگم :
خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی دوستت دارم عزیز دلم ![]()
همین.........
+ نوشته شده در 87/02/28ساعت 19:58 توسط روباه اهلی تو... |
انکار می کنیم...
پای پله های شرمگین جلجتا...
به دوش برده ام نگاهت را
آوار اندام پاک پندارم...
وزن منظومه ی کوتاه آغوشم
هم نام مادرانه های مادرت
میان سینه های تردید خورده ام
تو
امتداد موج را مانند شدی
تو
امتداد پوزه ای مشکوک جهانم را
به بادبادکهای سرخ باوری دور
سنجاق کرده ای...
نکار می کنم
و تکرار انکارت را
میان پرچینی از زخم و علاقه
آبستن معجزتی تازه می شوم...
تاب بیاورم
این تیر آخر است
کمان نگاهم می شکند
نا مراد...
تو کی از راه می رسی؟
بسته ام این همه عمر
نگاه را به نگاهت
از میان بازار اورشلیم
زیر باران تند سنگ ریزه ها...
آنجا هم نام مادرت
بند نافم را بریدند...
پای گامت
میان طره ی تند گیسوی مشوشم قدم زنان
رفت
آمد
رفت
و دیگر باز نگشتی
تا آنجا
پای پله های شرمگین جلجتا...
+ نوشته شده در 86/11/22ساعت 15:7 توسط روباه اهلی تو... |
کجایی عزیز دل؟ این ریسمان آویخته از آسمان چشم من این لانه ی کوچک دلتنگ و تو با این همه دوری دوری دوری های روز های دور و نزدیک . . . بازی ابرهای تنگ و پر بغض و عکسهای ساده ی بارانی میان دو لنگه ی نگاهم که کوبه اش را نمی کوبی این روزها... حال دلم خراب و حال نگاه سبز تو بارانی چه جذبه ی غریبی بعد این همه روز نشسته میان صدایت... حال دلم حال قطره های درشت شبیه باران آسمان که غلت می خورد آهسته آهسته دفن می شود میان شیارهای مورب خندانم... چه نقش عاشقانه ای می دود میان سینه ات هنوز و چقدر شاخه ی زیتونی هنوز... از آشفتگی باکم نیست با تو شاعر شد این همه خط های چسبیده با آسمان از تو خاموش شد یک شبه لبی که فراموش کرده بوسیدن را... هوا میان دستهای یخ کرده میان سینه ی مه آلوده ی بارانی هواییِ تردی سبز دانه های بی قرار می شود دوباره... کجایی عزیز روزهای رفته ی من؟ کجایی برج قاصدک نشان من؟ میخکوب کدام آیینه مانده ای ستاره ی مشرق نشان من؟ راه را بی تو بی راه می روم نمی بینی؟ تمام زمستان را دانه به دانه ی سرد تا آمدنت شمرده ام کجایی که از راه نمی رسی روی تب تند درختان پیر بلوط نمی لغزی کجایی عزیز دل؟ خاموش و لب گزیده تو را میان برکه ها دیده ام نگو نیامدی نگو با من قدمت نیست نگو... اسمت فریاد کش تخته سنگها ی لجوج کوهستان شد شیرین نیستم تلخ تر از فرهاد؛ تیشه ام به ریشه رسید جانم نمی آیی؟ از تو آقتاب از من آتش به جان گرفتن از تو ابر از من سیل چشم به جان خوردن از تو آیینه از من تکرار تکرار نامت خواندنت صدا کردنت... سیب سرخ و گل اقاقیا و بالهای فراخ چلچله و دلتنگی..... چه طرح ساده ای داری هنوز شاخه ی زیتونم... تو حرف نمی زنی اما من دهان که باز می کنی یک جا تمام حرفهایت را می دانم باور می کنم... خیال من کاسه ی کوچک ایمانم به دستهای همیشه ماندگار توست نگو نمی بینی... چیزی در من نمی روید برهوت بی دانه و گندمم باران نگاه تو که نباشد برکت ، حدس تحقیر آمیز یک تفسیر است قاب شده میان باوری مسلول... آنقدر به تو و به شکل حیرت آور دستهای تو و به آن دو چشم روشنت فکر می کنم که جهان که کائنات که تمام نا تمام هستی میان سکوتی نا پیدا مومن شود به آنچه نمی یابد از تو به آنچه نمی یابد اما هست تر از هر بودنی میان جداره ی بی تردید دلم لحظه های دلتنگ بودنش را آواز می خواند... حال دلم حالا هم که از تو نوشته ام باز بارانی باز پر بهانه باز بغض خورده... نمی دانمت خوانده ام از تو آنجا که خدای آهسته ی جنگل نامت را زمزمه کرده بود میان شیارهای تند جان درختهای زیتونش... خوانده ام از تو آنجا که هیئت اندام عریان سنگ شسته بود خورشید را میان رود... خوانده ام از تو آنجا که برف جان داد و جاوید شد روی گرمی شنگفرش خیابان.. کجایی عزیز دل؟ کجای این آسمان عجول پیرهن صاعقه را با خیالی به شتاب برق وصله می کنی؟ تا تو فاصله تا من خیال تا شاخه ی زیتونم سبد سبد آغوش ناب... کجایی عزیز دل رنگ آسمان پریده... بیا... دلم دلتنگ است...
+ نوشته شده در 86/10/30ساعت 11:9 توسط روباه اهلی تو... |

من بوسه ی رنگ های نهان را از دهانی دیگر
بر لبان احساس خداوندگاران درد خویش
جان می دهم...
۲۱ آذر طلوع راستین بامداد نخستین را گرد هم می آییم...باشید تا باشد...
+ نوشته شده در 86/09/11ساعت 14:2 توسط روباه اهلی تو... |
آفتاب نگاهت یا سایه سار دستهایت گرمی لالایی صدایت یا سردی نبودن این روزهایت.... کدام را با باور روزهایم تقسیم کنم؟ منی که این همه کلمه نگاهت کرده ام منی که برای تمام دنیا از تو و از تو برای تمام دنیا آواز خوانده ام... عروسکهایم را به عشق دانه های سبز تو فراموش کردم یک شبه هزار ساله شدم یک شبه عاشقانه های دنیا را از میان برگهای کهنه ی آسمان فریاد زدم... من آسان شدم با تو من آسمان شدم با چشمهای تو جنگل سبز استعاره هایم را با دستهای تو پیدا کردم دوباره... تمام وقتهای نبودنت دلم را پیش خودم خاکستر کردم تو دلم را نگاه نمی کنی چرا؟ اگر سکوت می بافم کنار حنجره نه اینکه دل تنگ نمی شوم نه دلم همیشه برای سبز شاخه های عاشقانه ام تنگ است می ترسم می ترسم که سکوت می کنم می ترسم از همین جا هم دیگر نبینمت... دلم اندازه همه بارانی که باریده برای تو آواز خوانده پاییز دلم را ندیده ای آوازم را هم نشنیدی؟ شاخه ی زیتونم تمام دستهای من جهان را برای تو دست چین می کند تمام ستاره ها را برای تو زنجیر خواب و خیال این دل بی قرار تو هستی بیت های برای تو را گدایی می کنم تو هنوز مهربانی باشد آن نگاه ها را بدزد با دل بی قرارم چه می کنی؟ با بوسه های عجولم چه؟ با این همه شوقی که گم نمی شود با این همه دانه های زیتونم.... با من چه می کنی؟ به تو که فکر می کنم دستهایم از نگاهت پر می شود این معجزه نیست؟ فکر کردن به آغوشت جویبار خشک را بیدار می کند این معجزه نیست؟ من با همین نام ساده ی تو به تمام روزها مومن شدم... کفر نمی گویم خدا هم می داند... رو به ساحل خشمگین قلب من آن روزهای دور و تلخ تو لبخند زدی قایق کاغذی میان ساحلم دل آسوده لنگر می اندازد امروز... این معجزه نیست؟ با تو یک گام بر می دارم و به انتهای دنیا می رسم با تو یک برگ را نگاه می کنم و دنیا را جنگل می بینم با تو تمام آیینه ها مرا دوست تر دارند با تو آفتاب غروب چه روشن می خندد... این معجزه نیست؟ قلب من قلبی را دوست می دارد قلبی که گرمای آفتاب که مهر باران که آبی آسمان که سبزی دانه های زیتون که آرامش شب که معجزه کلام که تمام آرزوهای کوچکم را یکجا میان خودش تاب می دهد... قلب من معجزه ساده ی سبز این دنیا را کنار دستهای تو کشف کرد... صدایت نمی زنم نه گوش کن این من نیستم اگر صدای تو در رقص باد می پیچد اگر تو میان قطره های باران عکس خودت را می بینی اگرموجها دریا شبیه تو تکرار می شوند اگر خدا هم نام تو را می داند به خاطر زمزمه های روزهای نبودن توست... من تنها نام تو را همیشه آرام برای تمام دنیایم تکرار کرده ام... من آسمان را دریا را باران را و خورشید را باور دارم چون میان باورم شباهت تو را با کائنات باور دارم... شاخه ی زیتونم...
+ نوشته شده در 86/09/10ساعت 12:51 توسط روباه اهلی تو... |
دست من این ریسمان آویخته از آسمان چشم من این لانه ی کوچک دلتنگ و تو با این همه دوری دوری دوری های روز های دور و نزدیک . . . بازی ابرهای تنگ و پر بغض و عکسهای ساده ی بارانی میان دو لنگه ی نگاهم که کوبه اش را نمی کوبی این روزها... حال دلم خراب و حال نگاه سبز تو بارانی چه جذبه ی غریبی بعد این همه روز نشسته میان صدایت... حال دلم حال قطره های درشت شبیه باران آسمان که غلت می خورد آهسته آهسته دفن می شود میان شیارهای مورب خندانم... چه نقش عاشقانه ای می دود میان سینه ات هنوز و چقدر شاخه ی زیتونی هنوز... از آشفتگی باکم نیست با تو شاعر شد این همه خط های چسبیده با آسمان از تو خاموش شد یک شبه لبی که فراموش کرده بوسیدن را... هوا میان دستهای یخ کرده میان سینه ی مه آلوده ی بارانی هواییِ تردی سبز دانه های بی قرار می شود دوباره... کجایی عزیز روزهای رفته ی من؟ کجایی برج قاصدک نشان من؟ میخکوب کدام آیینه مانده ای ستاره ی مشرق نشان من؟ راه را بی تو بی راه می روم نمی بینی؟ تمام زمستان را دانه به دانه ی سرد تا آمدنت شمرده ام کجایی که از راه نمی رسی روی تب تند درختان پیر بلوط نمی لغزی کجایی عزیز دل؟ خاموش و لب گزیده تو را میان برکه ها دیده ام نگو نیامدی نگو با من قدمت نیست نگو... اسمت